پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - كالبد شكافي يك متن - میراحسان احمد

كالبد شكافي يك متن
میراحسان احمد

قد سخن‌ها و انديشه‌ها ميان ما، گذشته پرافتخاري ندارد؛ چه در حوزه مجادلات سياسي و فلسفي و چه در قلمرو مباحث روشنفكرانه عقيدتي و اجتماعي و حتي ديني. ما عادات ذهني بسته و ناشكيبايي داريم كه بيش‌تر شبيه قوالب جزم انديشانه ايدئولوژي‌هاي تك‌حزبي است؛ حتي وقتي مدّعي آزادي و گفت‌وگو هستيم. نخست عزم خود را جزم مي‌كنيم كه كلام رقيب را نادرست اعلام كنيم، آن‌گاه به مصاف آن مي‌رويم؛ بدون غور و بررسي و تامل ومحك و سنجش نيك و بد و درست و نادرست سخن و فكر ارائه شده. نيز دريافت‌هاي خود را نه محتمل، بلكه حقيقت قطعي تصور مي‌كنيم. اين است كه به جاي گفت‌وگو و ديالوگ، ميان ما مونوگ و تك صدايي و تكلّم يك سويه و استنباط جزمي و بدون آمادگي براي شنيدن استدلال و براهين طرف مقابل رواج دارد. كافي است جوّ را عليه آيت الله مصباح بر انگيزيم تا همه طرفداران ما ديگر رغبتي به كنجكاوي در خصوص حقيقت سخنان وي از خود نشان ندهند؛ يا عليه دكتر سروش فضايي بسازيم تا ديگر گفت‌وگو با او بيهوده به نظر رسد. اين سنّت ويران‌كننده‌اي است. ما نياز به نقد دقيق علمي سخناني داريم كه با آن مخالفيم.
متاسفانه امروز ما هنوز دنباله روي سنّت ديروز هستيم. به ياد داريم در دوران رواج و ترجيح مشي چريكي، هرگونه انتقاد به افكار آنان گناه شمرده مي‌شد؛ زيرا مي‌گفتند رژيم مستبد در حال سركوب اين قهرمانانِ راه آزادي است و هر گونه نقد و اعتراضي، آب به آسياب ديكتاتوري مي‌ريزد. روشنفكران هرگز حاضر به شنيدن نقد جدّي عليه افكار خود نبودند و با مُهر وانگ ارتجاعي، منتقدان خود را خاموش مي‌كردند و يا به صف دربار مي‌راندند و امكان گفت‌وگو را از همه سلب مي‌كردند. امروز هم كم و بيش همچنان است كه بود. سيطره سياسي جناح‌ها بر فكرها حاكم است. نزد هواداران به اصطلاح جناح سنتي، همه افكار اصلاح‌طلبانه، منادي نفي دين و غير قابل بررسي و تأمل است، و در ميان هواداران جناح به اصطلاح چپ و رفرميسم هر سخني كه به نقدشان منجر شود، محصول آتشخانه جناح راست است. خلاصه «هركس يا با ماست يا بر ماست» و آدم‌ها وظيفه دارند يكي از اين دو صف را انتخاب كنند. وقتي ما را نقد مي‌كنند، در واقع جزئي از متحجران و مستبدانند. اين است كه مي‌پندارند خود را در برابر نقد روشنگر واكسينه‌كرده‌اند و هوادارانشان را از تاثيرات سوء پرسش‌هاي جدّي باز مي‌دارند.
* * *
با اين مقدمه، به ضرورت نقد مستقل و بازخواني سخنراني آقاي دكتر هاشم آغاجري، مي‌پردازيم. به نظر مي‌رسد نقد اين سخنراني نمي‌تواند به مناقشات سياسيِ گذرا محدود باشد. دامنه و ريشه نقد، ما را به يك تفاوت اساسي هدايت مي‌كند بين نگاه مبتني بر باور و ايمان به سنّت‌هاي جاري الهي و زنده بودن وحي در تمام اجزاي زندگي فردي و اجتماعي از يك سو، و از سوي ديگر نگاه خود بنياد دانستنِ جهان كه محصول مدرنيته است و در سراسر باورها و كنش‌ها و واقعيات، گسترش مي‌يابد و دانش آن در گسست از وحي و عقل متصل به وحي، شكل مي‌گيرد و مبتني است بر عرضي كردن دين و تسلّط عقل ابزاري و عقل مدرن بر همه وجوه زندگي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي.
سخنان آقاي هاشم آغاجري در همدان از اين مناقشه ريشه‌دار بين سنّت و مدرنيته جدا نيست. اكنون كه بازتاب احساسي و آشوبناك گفتار وي در خانه معلّم همدان فروكش كرده است و واكنش به آن سخنراني حداكثر به شكل «قانوني و قضايي» پيش مي‌رود. مي‌توان به آرامش به مكالمه با آن همچون يك متن پرداخت. وقت آن رسيده است پرسش‌هاي خود را در برابر متن او نهاده، آن را به نطق در آوريم و حرف‌هايش را موشكافي كنيم و به كنه و لوازم و نتايج آن دست يابيم.
پس در واقع ما از چند منظر مي‌توانيم اين سخنراني را بررسيم.
١. نخست از منظر همان روحانيتي كه آغاجري آنان را به انحطاط و حامي دين منحط ـ يا زاينده آن ـ متهم كرده است، نقد كنيم، و دفاع خود را همچون دفاع يكي از افراد همين طبقه مورد تهاجم ارائه دهيم؛ چه اين كه اين حق متوليان و پاسداران ديني است كه احساس مي‌كنند مورد خطاب و هجوم عضو مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي قرار گرفته‌اند. توقع عدم پاسخگوييِ افرادِ متّهم و ادّعاي اين كه آن سخنراني نبايد چندان جدي گرفته شود كه واكنش روحانيون وعلما را برانگيزد، توقع بي‌جايي است. البته سوء استفاده از يك سخنراني و آن را ابزار اهداف پنهان سياسي قرار دادن، نيز راه به جايي نمي‌برد.
٢. اين سخنراني از منظر تاريخي نيز مي‌تواند ريشه‌يابي شود؛ نخستين جوانه‌هاي آن درعصر جديد فاش گردد؛ و نسبت آن با مدرنيته و نگرش‌هاي لائيك و سكولار و مهم‌تر از آن با خودبنيادي‌جهان و نگاه مدرن به وحي بررسي گردد. بديهي است از دوران ملكم خان و سپس تقي زاده تا امروز انواع تاثيرهاي ليبراليستي و رفرميستي غربي، وارد حوزه انديشه ديني با انديشه درباره دين شده است. پيش از ملكم خان، جنبش فكري سيد جمال الدين اسدآبادي درباره ضرورت احياي اسلام و مبارزه با انحطاط و تلقي منحط از دين قدبرافراشت. دراين جنبش ما صاحبان رسائل دوران مشروطه را مي‌بينيم كه در طيف گسترده‌اي، از مشروعه‌طلبان تا مشروطه‌خواهانِ سرسخت، از متشرعانِ جانباز عليه تغيير مبناي قوانين شرعي به قوانين عرفي، تا مدافعان جدّي غرب و محصولات آن، جاي دارند. گاه حتي روحانيوني يافت مي‌شوند كه مدافع رفرميسم از نوع پروتستانيسم، كالوينيسم و حتي تندتر نيز هستند. مروري بر اين رسائل، ما را با انواع تلاش‌هاي علماي اسلامي براي تبيين مشروطيت بر اساس دين استورا اسلام آشنا مي‌كند؛ از جمله رساله كشف المراد من المشروطه و الاستبداد تاليف محمد حسين بن علي اكبر تبريزي كه رساله‌اي خطي است و نويسنده آن از علماي همفكر و همراه با علماي مشروعه خواه بوده است. حرمت مشروطه، تاليف شيخ فضل الله نوري از رسايل مشهوري است كه شيخ شهيد درباره علل موافقت اوليه با مشروطيت و مخالفت ثانويه خود با آن سخن مي‌راند. تذكرة الغافل كه نويسنده آن معلوم نيست، از جمله رسائل مهم مشروعه‌خواهان خوانده شده است كه انتقاداتي عليه مشروطه و مشروطه‌خواهان در خود دارد. «دلائل براهين الفرقان في بطلان قوانين نواسخ» محكمات القرآن براهيني است در وجوب اطاعت سلطان وقت و دعا براي بقاي پادشاه كه حفظ بيضه اسلام و آسايش خاص و عام و انتظام و اجراي احكام و ترويج شريعت به وجود مسعودش وابسته است. آشكار است كه اين برهان بر براهين عقلي و نقلي ديگر نويسنده، سايه تندي از بي‌اعتمادي مي‌گسترد. احياء الملّه تاليف شيخ حسين اهرمي بوشهري، به قصد دفاع از مشروعيتِ مشروطه نوشته شده و قيام آن را از علائم ظهور امام زمان(عج) مي‌نامد. بيان سلطنت مشروطه و فوائدها، نوشته عماد العلماء خلخالي الاصل و مجاور نجف اشرف، يكي ديگر از رسائلي است كه درتبيين و دفاع از مشروطيت قبل از استبداد صغير،در ٢٥ شوال ١٣١٥ در دارالخلاقه تهران تحرير يافت. سؤال‌هايي دائر به مشروطيت، كه مؤلف آن ناپيداست و از علماي تبريز بوده، مكتوبي است در دفاع از مشروطيت. كلمة حق يرادبها الباطل، كوشش ديگري است در دفاع از مشروطيت و محاجه‌اي است با حاج ميرزا حسن مجتهد تبريزي، در مخالفت با مشروعه خواهي او و به سود مشروطه‌طلبي. وي در اين اثر به انتقاد ازعمل مشروعه‌خواهان و دفاع آنان از سلطنت استبدادي مي‌پردازد.
قانون مشروطه مشروعه، تاليف عالم مجاهد سيد عبدالحسين لاري يكي ديگر از رسائلي است كه در دفاع از مشروطيت تاليف شده است و قبل از تعطيل شدنِ مجلس نوشته شد و به دفاع از شوراي ملي و قدرت مجلس مي‌پردازد. رساله قانون در اتحاد دولت و ملت، به قلم مرحوم حاج سيد عبدالحسين لاري، رساله ديگري از ايشان است در دفاع از قانون و مشروطيت. مكالمات مقيم و مسافر، نوشته حاج آقا روح الله نجفي اصفهان كه آن را به روحاني و مجتهد مبارز حاج آقاي نور الله نجفي نيز نسبت داده‌اند. رساله مهم ديگري كه در دفاع از مشروطه نوشته شده است. لايحه مراد از سلطنت مشروطه است كه نويسنده آن، يعني شيخ محمد اسماعيل محلاتي غروي آن‌چنان داراي اهميت است كه مراجع بزرگ نجف، هم‌چون آخوند خراساني و آيت الله مازنداني، آن را «لايحه شريفه دركشف حقيقت مشروطيت» خوانده‌اند و در دفاع اسلامي از مشروطه نگاشته شده است. همچنين مراجع بزرگ تقليد، آيات عظام عبدالله مازندراني و محمد كاظم خراساني، رساله مراد از مشروطيت در ساير ممالك و مقصود از مشروطيت ايران را براي روشن كردن معناي مشروطيتِ و سدابواب و موجبات فساد اذهان مسلمين و مخالفت با استبداد سلطنتي و دولتي نگاشتند. همچنين رساله اللئالي المربوطه في وجوب المشروطه تاليف شيخ محمد اسماعيل محلاتي غروي، يكي از آثار سياسي پربرگ است. رساله انصافيه تاليف ملا عبدالرسول كاشاني، رساله ديگري است در دفاع ازمشروطيت كه به اثبات عدم مبانيت آن با شريعت مقدسه اسلامي نوشته شده است. كليات جامعه شمس كاشمري، تاليف فاضل خراساني ترشيزي در معناي شورا و مشروطه و مجلس و توافق مشروطيت با قانون اساسي به رشته تحرير در آمده است. رساله توضيح مرام = ] تشيع با مشروطيت منافي نيست [تاليف شيخ رضا دهخوار قاني، مجتهد معروف آذربايجاني و نماينده مجلس در دوره دوم و وابسته به حزب اجتماعيون عامّيون است.
مروري بر رسائل مشروطه، مي‌تواند باعث روشن‌بيني بيش‌تر ما درباره ريشه نگرشي شود كه در جامعه ايران پس از پيدايش و نفوذ نگره‌هاي مدرنيته پديدار شد و در حوزه‌هاي فكر و عمل اثر نهاد و سبب پيدايش نظرگاه‌هايي درباره زندگي و تحولات و ضرورت‌هاي آتي و راه حيات مردم شد و به ويژه همه انديشه‌هاي شرقي بر محور انديشه قانون‌خواهي و مبارزه با استبداد و عقب‌ماندگي چرخيد.
از همين زمان سه گرايش براي پاسخ به مقتضيات زمان و درك تحولات و گزينش راه پيشرفت و الگوي زندگي آينده و موشكافي و نقد پديده‌هاي نو و... مطرح بود.
يك. ديدگاه اسلام كه براساس سنّت الهي، خواهان درك ضرورت‌هاي نو و تحولات جديد و كاربرد نقادانه آن بود.
دو. ديدگاه ليبراليته كه يكسر مي‌خواست از الگوي اروپايي، كه بستر زايش نوآوري و مدرنيته بود، سود جويد و كاملاً تسليم نگاه مدرن شود.
سه. ديدگاه سوسيال دموكراسي كه تحت تاثير نقد سوسياليتي سرمايه‌داري، ضمن اتكا بر ريشه نگاه جديد غربي و خودبنيادي‌جهان و انسان‌محوري، مي‌كوشيد با بينشي انقلابي به‌ويژه تحت تاثير و هدايت احزاب سوسيال دموكرات روسيه، راه ترقي آينده ايران را به سمت آرمان‌هاي سوسياليستي بگشايد.
دو جريان ليبراليستي و سوسياليستي در صدو پنجاه سال اخير، بي‌ترديد محصول نگره‌هاي عصر جديد، و تفسيري غير ديني از جهان بودند و تنها دخالت عقل انساني را در تعيين راه زندگي معتبر مي‌دانستند و هيچ باوري به پيروي از وحي در خصوص تحولات اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اقتصادي و... نداشتند؛ بلكه طبق ميراث روشنگري، با آن مخالف نيز بوده‌اند. روشن‌ترين نتيجه اين ناباوري، همان است كه در همه اين دو دهه در كانون چالش‌هاي فكري انقلاب اسلامي قرار داشته و هر بار گروهي با هيئت و نامي تازه، راه خود را از ميراث امام خميني و جمهوري اسلامي و حكومت ديني جدا كرده‌اند و يا از گروه‌هاي معتقد به تجربه وحياني در قدرت سياسي، به گروه‌هاي منكر ضرورت حضور و نقش دين در سياست بدل شده‌اند. حال اين انديشه را مي‌توانيم ريشه‌يابي كرده، وابستگي دروني آن را با مدرنيته روشن سازيم.
اما حقيقت آن است كه ايران يك جامعه همزمان و داراي لايه‌هاي منطبق بر هم ايدئولوژيك و فرماسيون‌هاي فرهنگي و اجتماعي و حتي توليدي است. از اين رو در بستر تماس اين جامعه سنتي با مدرنيته، پديده‌هاي التقاطي فراواني نيز خود را ظاهر ساخته است. از جمله از همان آغاز ما مي‌توانيم در آثار بسياري از متفكران مشروطيت، نوعي التقاط و سازش‌كاري را ببينيم. تلاشي براي آشتي عناصر آشتي‌ناپذير در واقع نوعي تقليد از پروتستانيسم مسيحي است. در غرب، كليساي قرون وسطي، داراي وجوه مختلفي بود. آنان براساس استنباط انساني خود، بدون در دست داشتن متن وحي و براساس اناجيلي كه انسان‌هاي غير معصوم آن را نگاشته بودند، از يك سو مي‌كوشيدند مدافع رسمي الهيات و نگرش الهياتي باشند، و از سوي ديگر بخشي از مسيحيت و عالمان روحاني آن با در آميختن با قدرت درپي توجيه دنياگرايي خود در آمدند و استبداد و خرافه را حاكم كردند. مدرنيته نگاهي منكرانه به منشأ الهي و مبتني بر خودبنيادي‌جهان داشت و هم با اقتدار و استبداد كليسا و هم با كلّيت نگاه آن مخالف بود و اعتراض و پروتست نيز اعتراضي بود به آشتي دادنِ دين با عقلانيت. با اين اوصاف، بي‌ارتباطي آن‌با تجربه شيعي از دين، كاملاً آشكار است. آنان كه به درجات و مراتب مختلف تحت تاثير غرب بوده‌اند، تكليف خود ديده‌اند كه از رويدادهاي مستحدثه استقبال كنند، و آن را با معيارهاي اسلامي وفق دهند. گاه اين استقبال براساس اجتهاد اسلامي صورت گرفته و برشالوده و اصول اسلام استوار بوده و از نشانه‌هاي دانايي شيعي و انعطاف آن در پاسخ به ضرورت‌هاي نو است، و گاهي رويكرد به وقايع، افكار و ارزش‌هاي نو يكسره رها از ارزش‌هاي اسلامي رخ داده است و در آن نوعي مرعوب‌شدگي، تسليم و يا خودباختگي و يا لااقل بي‌خبري از ضروريات وحياني و ديني مشاهده مي‌شود.
اين دنباله‌روي روشنفكراني كه با ليبراليسم و سوسيال دموكراسي تماس داشتند و حتي روحانيوني كه مسحور غرب بودند و روشنفكراني كه به طور غريزي و عاطفي داراي شور ديني و پيوند شخصي با ايمان اسلامي بوده، ولي ساختار ذهني، معيارها، نگاه، باورها و ارزش‌هايشان يكسر تحت تاثير مدرنيته واقع شده بود و به ويژه مسافران و دانشجويان بازگشته از اروپا، با خود يك تفسير تازه از رابطه فرد و اجتماع ايراني با دين و راه توسعه‌آتي را حمل مي‌كردند. در بهترين حالت يك تفسير علماني از دين و قرآن و شريعت و آداب و پايه قرار دادن نگرش‌هاي مدرن براي درك متن كلام الله و تاريخ اسلام، ارمغان اين گروه از روشنفكران ديني بود.
آنان تقليد از پروتستانيزم را تنها راه حل مي‌دانستند و براي توسعه و ترقي ايران فقط به علوم مدرن و نگره‌هاي فلسفي غرب (جامعه‌شناسي، سياسي، اقتصادي و فرهنگي) نظر داشته و عموماً فاقد دانش سيستماتيك و آگاهي مضبوط اجتهادي از متن دين و درك همه جانبه مقتضيات اسلامي براساس روش‌هاي منظم و آگاهي ضابطه‌مند مجتهدان علم آموخته و تزكيه شده محسوب مي‌شدند. اگرچه گاه از نظر عاطفي، فردي، اخلاقي و آرمان‌هاي انساني، اشخاصي بسيار پروا پيشه و پرشور و انقلابي و پاك باخته بوده‌اند ولي هرگز نگاه آنان به اسلام و عصر جديد راه تحولات آتي ايران، مبتني بر آگاهي منظم اجتهادي نبود. از مرجعيت ذي‌صلاحي اجازه اجتهاد نداشته‌اند؛ اگر چه گاه پاره‌اي از آن‌ها و مطالعات موردي، پراكنده و آزاد و فاقد هدايت مضبوط اساتيد فن، هر كتابي را خوانده و ملغمه‌اي از اطلاعات فلسفي، فقهي، اصولي را در خود فراهم آورده بوده‌اند كه طبعاً كارشان را مشكل‌تر و التقاطشان را خطرناك‌تر مي‌كرد. همچون پزشكي كه مدارج تخصصي كسب علم پزشكي را طي نكرده، اما بي‌ضابطه و پراكنده، كتاب‌هاي بسياري خوانده. معالجه او بسا كه منجر به مرگ بيمار شود. به‌خصوص اين كه تاثير فكر مدرنيته بر ساختار ذهني و نگاه اينان حاكم بوده، اطلاعات ديني‌شان را در خدمت آن قرار مي‌دهند. در برابر نگرش متحجر و كهنه‌گرا و ناتوان از درك مقتضيات زمان، اين جريان همواره كعبه آمال جوانان و مردم عادي بوده است كه ميل به دادگري و تحول اجتماعي و آزادي و ترقي داشته‌اند و از فقدان مسئوليت و خرافه متحجران و نگرش‌هاي پوسيده و بي‌خاصيت و جعلي و اوهامشان به تنگ آمده و راه برون‌شوي ازآن‌همه فلاكت و عقب‌ماندگي مي‌جسته‌اند. پاكي نفس پاره‌اي از دين باوران نوانديش و روشنفكران، مايه‌اي براي رشد نگرش‌هاي اصلاح‌طلبانه آنان بود. اين جريان پس از مشروطه، در نگاه و قلم مهندس بازرگان، مهندس سحابي، دكتر شريعتي و سازمان مجاهدين خلق، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و گروه‌هاي دوم خرداد، قابل پي‌گيري است.
البته همواره به سبب وضعيت روشنفكري در ايران، اين جريانات از نهضت‌آزادي تا حزب مشاركت، محل بروز انواع گرايش‌هاي ناهمگون بوده است. جناحي در آن‌ها داراي انگيزه‌هاي قوي بازگشت به متون وحي، و بيمناك از گسست كامل با سنّت‌هاي الهي و پذيرش كامل مدرنيّت بوده و گروهي در دل و زبان و نگاه، مسحور مدرنيته و بي‌باور به كارايي وحي در حوزه اجتماعي و سياسي و فرهنگي و جهان مدرن بودند؛ كساني كه دين را در حد يك گزينه اجتماعي و سياسي و فرهنگي و جهان مدرن بودند؛ كساني كه دين را در حد يك گزينه آزاد فردي بدون هيچ‌گونه اثر بخشي در زندگي اجتماعي و سياسي تلقي كرده و حتي خود تحت تاثير مدرنيته و افكار مربوط به خودبنيادانگاري جهان و انسان، عملاً باوري به ادراك توحيدي ـ الهي نداشته‌اند و از بد روزگار قادر نبوده‌اند پرده عقلانيّت مدرن خود را كنار بزنند و درونه آن را بازگويند؛ درونه‌اي كه دين را در ادامه اسطوره‌گرايي و محصول عقب‌ماندگي انسان ماقبل مدرن مي‌داند وباور دارد كه با وجود عقلانيّت نو ديگر جايي براي «خرافه‌هاي» آسماني باقي نمي‌ماند. اما به هر دليل و هر سبب دروني وبيروني، در آنجا كه عقل مدرن در صددجدايي دين از سياست و حفظ دين در حوزه شخصي بوده، بي‌شك اولين ضرورت، دخالت عقل مدرن در اصلاح سنّت‌هاي ديني، محسوب شده است.
رفرميسم ديني در ايران محصول اين وضع است. ايدئولوژگ‌هاي پروتستانيسم، با تقليد از الگوي اروپايي و تجربه ستيزِ مدرنيّت با كليسا و براي مهار دين و به عقب راندنش از حوزه نفود سنتي، به اشكال گوناگون در پي تفسير دين برآمده و خواستار توافق آن با ارزش‌هاي مدرنيته شده‌اند وكوشيده‌اند آن را در قالب آموزه‌هاي مدرن تاريخي، جامعه‌شناختي و فلسفي بازخواني كنند و عقل زمانه و جهان مدرن را بر آن مسلط گردانند. گاه اين تفسيردر بستر تلقي سوسياليستي وانقلابي و گاه در فضاي تلقي ليبراليستي و پلوراليستي واصلاحات براي غالب كردن انديشه‌ها و راهبردهاي جديد. صورت پذيرفته دراين تلاش، دين منفعل وعقل مدرن فعّال بوده است. تلاش نهضت آزادي براي غلبه يك نگره پوزيتيوليستي وعلماني بر تفسير اسلامي جهان و اجتماع و هستي و اهتمام دكتر شريعتي براي گنجاندن اسلام در قوالب سوسياليستي، محصول چنين واقعيتي است.
در تمام طول اين دو دهه، اين وضعيت به سبب حدت تحولات اجتماعي، به حادترين شكل ظاهر شده است و طرفينِ چالش را گاه به خشونت‌بارترين تقابل كه بازتابي از آشتي‌ناپذيري نگاه‌هاي گوناگون بوده، كشانده است. نگاه متحجر، نگاه ليبراليستي، نگاه انقلابي، نگاه اصلاح طلبانه، نگاه سنّتي و نگرش اصيل، به صورت انواع جريانات اجتماعي ـ سياسي برابر هم صف‌آرايي كرده‌اند. اقدامات تروريستي براي كسب قدرت، افتادن به دامان غرب و دشمنان انقلاب ديني، سياست‌هاي تحريم و بايكوت، سياست‌هاي سركوب و خشونت و تحمل نكردن طرف مقابل و... تجلّي نگاه فوق است. امّا نگره وحدت‌گراي امام خميني(ره) جهت بازگشت به اسلام و معرفت ناب محمدي و يكپارچگي برگردد سنّت الهي، نقطه مقابل و متعادل را نشان مي‌دهد. چالش‌هاي اين ديدگاه‌ها در ايران كه از روشنفكران ديني مدرن تا مراجع سنّتي و عالمان و مجتهدان اصيل و تا روحانيون متحجر را در بر گرفته، بيان واقعيت‌هايي است كه به ريشه‌هاي آن اشاره شد. بحث بر سر آن نيست كه قرار است ايران پيشرفت كنديا نه، سخن بر سر آن است كه بهترين مدل پيشرفت، مي‌تواند برگرفته از اسلام ناب محمدي باشد.
ادامه دارد

ايدئولوگ‌هاي پروتستانيسم با تقليد از الگوي اروپايي، به تفسير دين برآمدند و خواستار توافق آن با ارزش‌هاي مدرنيته شدند و كوشيدند آن را در قالب آموزه‌هاي مدرن تاريخي، جامعه‌شناختي و فلسفي بازخواني كنند.